این پست رو دارم از خوابگاهی میگذارم که چند روز براش دوییدم!
دیروز که رفته بودم دنبال کارهای آران خیلی اتفاقی سفره دلم رو جلوی مسئول آموزشمون باز کردم و مشکل خوابگاهم رو گفتم و اون هم گفت برو پیش فلانی و بگو من فرستادمت و بگو مشکلت و حل کنه ! رفتم پیش فلانی و با یک تلفن ،خوابگاه مورد نظر ازآن من شد!
امشب که اینجام دلم گرفته ... اینجا خوابگاه دانشکده خودمون نیست و هیچکسی جز ۳ نفر تو این خوابگاه به آی بزرگی برام آشنا نیستند !
همه غریبه و حس ا نمهاجر ها رو دارم که یهو وارد ی جامعه ناشناخته میشن !
هم اتاقی هام ب ظاهر خیلی خوبن :) دو تا جنوبی داریم ! من عااااششششققققق جنوبی هام ! آدم های دوست داشتنی هست خیلییییی دوست داشتنی !
...
همیشه فکر میکردم من از اون دختراشم که هیچ وقت دلم نمیخواد دوست پسرم برام از اون خرس های گنده بخره !!! بعد ولی الان حسن عوض شده و اتفاقا دوست دارمشمون و دارم فکر میکنم چه رنگیش رو بیشتر دوست دارم ! هنوز تصمیم قطعی نیست !
فعلا
برچسب:
نویسنده: آرمان فلاح