
داشتیم تو گروه خونوادگیمون راجع ب دختر دایی جان صحبت میکردیم که نبود و همه داشتن سراغش رو میگرفتن که یکهو همسر محترمش آمد و گفت هست ولی خوابه و ...
گفتن آخی لابد داره خونه تکونی میکنه و خسته شده خوابیده ! همسر محترمش نوشتن اتفاقا از وقتی اومدیم ... اصلا کار نکرده !
ریپلای کردم نوشتم مگه باید کار کنه؟؟ ریپلایم کرد نوشت شمارم میبینیم ! در حالی که مورد تشویق خاله ها و زندایی ها بودن و بهم آفرین میگفتن
نوشتم من حاضرم از گشنگی بمیرم ولی هر روز پای گاز نباشم و تمیزکاری هم باید دونفری انجام بشه ؛ در حالی که بازم تشویق میشدم خاله جان نوشت آفرین شیدا اما ب همین خیال باش !
نوشتم خاله جان : من قراره سنت شکنی کنم ؛ جبر علیه زنان تمام است و پیروزی نزدیک 
! خاله جان نوشتند : ببینیم و تعریف کنیم !
همسر محترم دختردایی هم فرمودند : اینجوری نگو شوهر گیرت نمیاد ، میمونی رو دستمون !
ایشان غافل از اینکه برنامه ما ب اصطلاح انها روی دست ماندن است برایشان نوشتیم : همان بهتر که گیر نیاد ، اگه اینطوری نباشه آبمون تو ی جوب نمیره :) سکوتی سنگین گروه را فرا گرفت و فقط یکی از زندایی ها بنده رو تشویق کرد
و مطئنا جناب همسر دختردایی روز شماری میکند تا شیث ما روزی سوار بر اسب سفیدش بیاید و ایشان ارزیابی کنند ببینند که ایشان در تمیز کاری مشارکت میکنن یا پای گاز میایستند یا خیر؟!!!
پ ن : معرفی میکنم ؛ شیث مرد روبا های اینجانب از دوران نوجوانی تا به امروز بوده اند اما احتمالا هرگز وجود خارجی نخواهند داشت و خوشبختانه یا متاسفانه من نیز جز ایشان کس دیگری را قبول ندارم ^_____^
برچسب:
نویسنده: آرمان فلاح