دیروز ساعت نقشه برداری بعد توجیه شدن توسط استاد و زمانی که شروع میکردیم کار رو متوجه شدیم دوربینمون باتریش تموم شده !هیچ باتری دیگه ای هم نبود که از اون استفاده کنیم ...
هم گروهی به استاد گفت و عملا ما موندیم رو هوا !
من خودم میرفتم پیش استاد که شکایت مسئول اموال دانشگاه رو بکنم که چرا باتری ها رو شارژ نذاشته که یکی دیگر از هم گروهی ها بهم زنگ زد که بیا چون یکی از گروه پسرها امروز کار نمیکنن و دارن میرن و باتریشون و لازم ندارن ! منم دیگه استاد و نتونستم پیدا کنم و برگشتم !
اون دوستمم که بهم زنگ زد بعد من داشت میومد ! من زودتر رسیدم و به بچه ها گفتم باتری رضا اینارو گرفتیم ، دو تاشون یک مکثی کردن و بعد یکیشون گفت من باید با سرویس ساعت 12 برم خوابگاه ، فردا امتحان داریم ... گفتم چی؟؟؟؟ گفت باید برم !
اون یکی هم گفت منم کار دارم و باید برم !!
اولین بارشون نبود که داشتن در میرفتن ...
منم دیگه طاقتم سر اومد داد زدم سرشون و همه ی روز هایی که پیچوندن و نیومدن و براشون یادآوری کردم ! شوک شده بودن ، انقدر پر رو بودن که ادعا میکردن ما کمتر از کسی کار نکردیم !
منم همشو بهشون گفتم ....
میگفت حرفات خیلی زشته ! گفتم چرا زشت باشه ؛ هر چیزی حدی داره ، هیچ من هیچی نمیگم ! گفتم خودتون هم خوب میدونین چکار کردین ، خودتونو به اون راه نزنید! آخرشم گفتم تا قبل این هم نبودین الان هم خوش اومدین تشریف ببرین ، ایما حرف هایی بود که باید بهتون میزدم و زدم ! بعدم رفتم کنار ... بچه های گروه کناریمون داشتن با تعجب نگامون میکردن !
دگ آمپرم زده بود بالا و چیزی زیادی از اطرافم یادم نمیاد حتی !
فقد یادمه هم اتاقی هامو دیدم اما دگ گذشتن از کنارمون رو هم متوجه نشدم !
دوباره بعدش اومدن گفتن شما نصف کار این هفته رو انجام بدین ما سه شنبه میآیم ادامه میدیم ! منم اصن اهمیت ندادم به حرف هاشون و چیزی نگفتم ! اونها انقدر پر رو بودن و هستن که بعد اون همه بحث بازم گذاشتن رفتن !
دختره داشت به من میگفت شما هفته ی پیش رفته بودین تعطیلات ، ما کار هفته ی پیش و انجام ندادیم ؛ اولا ما با استاد "نون" اوکی کرده بودیم که دیر تحویل بدیم ، بعدم ما فقد کار یک هفته رو حضور نداشتیم شما که هیچوقت توی برداشت های میدانی نبودین چی میگین !!
من با اون وضع سرماخوردگیم دیروز تو اون سرما لرزیدم و دستام سر شد اما موندم کازمون تموم شد بعد این خانوما رفتن واسه من میان ترم بخونن !!
ما داشتیم 3 نفری نقشه برداری میکردیم در حالی که گروه ها 7 نفره ان (آران و یکی دگ هم تو گروه ما بودن که هر کدوم به دلایلی رفتن )
خوشبختانه استاد آخرش دید که ما تعدادمون کم هست و گفت بقیه کجان؟! بچه ها گفتن رفتن خوابگاه؟؟؟ استادم با تعجب گفت رفتن خوابگاااااه؟؟؟؟؟ با اون وضعیتی که ما بودیم استاد دو تا از بچه های گروه های دگ رو فرستاد پیش ما کمک کنن! تا این حد یعنی ....
متاسفانه یا خوشبختانه آدمی نیستم که برم پیش استاد و گلایه اش رو به اون بکنم ... چون فکر میکنم ما دیگه بچه نیستیم و تقریبا 20 سالمونه ؛ اون واسه دوران ابتدایی بود که تقی به توقی میشد میدوییدیم پیش ناظم !
حتی چند بار خواستم مثل الان اینجا غر بزنم از دست هم گروهی ها ولی گفتم نه ولش کن ! اما اینبار دگ مینویسم که یادم بمونه که شاید چند سال دگ به اینا بخندم ، نمیدونم !!
جالب تر اینجاست که ما گروهمون به عنوان یه گروه خیلی شاد و بامزه شناخته میشد ! اما خب درونن یک مشکل هایی داشتیم که من قبلش جز اعضا با هیشکی راجع بهش حرف نزدم ، چون ذاتا خیلی بهتر هست که من مشکلم رو رودررو به طرفم بگم نه اینکه بعدا به گوشش برسه و کدورت بزرگتر شه !!!
هرچند که انقدر پر رو هستن که من دگ حتی نخوام باهاشون سلام علیک معمولی بکنم ، اما فعلا مجبور به ادامه رابطه هستم !
هر چی که بود تموم شد اما میخوام بگم چقد خوب که آدم حرف رو رو راست به طرفش بزنه !
درسته که من قبلا هم غیرمستقیم ناراحتیم رو بهشون ابراز کرده بودم و لا به لای شوخی ها بهشون میگفتم چی به چی اما انقدر خودشون رو به اون راه زدن تا دگ واقعا طاقتم سر اومد !
الان احساس سبکی دارم ...خیلی خوبه !
چرا وقتی مطمئنیم حق با خودمونه نظرمونو مستقیم و رک به طرف نگیم ، چرا سفره دلمونو جلوی همه باز کنیم جز اون فرد مورد نظر !
این حس خیلی خوبه ، هم امیدواری که در رفتارشون تجدید نظر کنن و هم عذاب وجدان غیبت ملت رو نداری +++ دغدغه اینکه بعد چند تا دهن چرخیدن به طرف برسه ! و کلا یه برداشت دگ بکنه !
رک و راست بگم و خودمونو خلاص کنیم :))))))
برچسب: از سری داستانهای پرویز و پونه,
نویسنده: آرمان فلاح